سخنان افتتاحیه کرزی در پارلمان دوم و تداوم بازی های ناهنجار

ارسال شده توسط nawroz در 29th ژانویه 2011

بالاخره بعد از چالشهای فراوانی دومین دور پارلمان افغانستان بعد از سقوط طالبان افتتاح شد، و رییس جمهور کرزی هم علا رغم تمایلش بیانیه افتتاحیه خود را ایراد کرد، بیانیه ای که میتواند شاخص ضعف ها و حامل پیام های گوناگونی باشد. آنروز کرزی با لحن همیشگی اش ولی کمی آشفته و نا مأنوس سخن گفت، خارجی ها را به جرم مداخله در امور داخلی افغانستان متهم کرد، از نهادینه شدن دموکراسی سخن گفت و خواستار ” افغانی شدن” امور کشور شد. کرزی میداند که طی ده سال گذشته در کشورتحت اداره او چه گذشته، او زدو بند های درونی کشور و تعاملات بیرونی آنرا دقیقا میداند و به همین خاطر است همواره بر حریفانش پیشی گرفته، زیرا میداند که در کدام موقع ترکیب تیم داخلی و در کدام موقع روابط خارجی اش را انسجام بخشد تا جواب دلخواهش را ازین معادله دو مجهوله بگیرد، و اما آیا معادله ای که کرزی تا کنون در پیش گرفته یک روند دموکراتیک بوده و جوابی که آن معادله گرفته نیز افغاانی بوده است و یا خیر؟.  خوب است جواب این سوال را در سخنان خود وی جستجو کنیم که در اولین مورد وی از انتخابات میگوید:

” ما در خصوص برگذاری انتخابات، حراست از ارای مردم، جلوگیری از سؤ استفاده و جلو گیری از مداخلات بیگانگان، دچار مشکلات جدی بوده ایم. کوشش صورت گرفت تا انتخابات ریاست جمهوری گذشته کشور نا مشروع جلوه داده شود، از همین رو، مرحله دوم انتخابات برگزار نگردید. انتخابات اخیر ولسی جرگه ما همراه شد با بحرانهای مشروعیت و نا روشنی ها و مداخلات”.

ده سال است که جناب رییس جمهور کرزی واژه های ” بیگانگان” و “دشمنان مردم افغانستان” را همواره در سخنرانی هایش بیان میکند و همواره آنها را مانع رشد کشور میداند، ولی آنرا بعنوان یک معمی نزد خودش نگهداشته که نه تعریفی ازین دو واژه ارایه کرده و نه کشور و یا شخص خاصی را نام برده است، زیرا او میداند که در بعضی موارد میتوان از آن بعنوان راهبرد اساسی در جهت تغییر معادله قدرت استفاده کرد.  چنانچه سال گذشته نتیجه انتخابات ریاست جمهوری به نفع آقای کرزی رقم خورد و صدای مخالفان وی بلند شد،  ولی او با صراحت گفت که خارجی ها و بیگانگان از مخالفانش حمایت میکنند. اما در انتخابات پارلمانی امسال که هواداران کرزی فقط در چند ولایت محدود موفق به کسب آرای مردم نشدند، وی بار دیگر انگشت اتهام جانب خارجی ها و بیگانگان گمنام دراز کرده و مشروعیت انتخابات را زیر سوال میبرد تا جاییکه عنقریب حکم ابطال انتخابات را صادر نماید، هرچند که در سخنرانی افتتاحیه خود گفت:

” نهادينه ساختن دموکراسى و ارتقاى آن به فرهنگ و باور سياسى، بدون شك که تلاش

هاى زياد و شكيبايى از ما مى طلبد. بسيارى از کشورهاى جهان که امروز به يك مردم

سالارى پايدار رسيده اند مراحل بسيار بحرانى را از سر گذشتانده اند. افغانستان نيز در اين

راه بايد تجربه خود را بياندوزد، بياموزد و مردم سالارى را بر واقعيت کشور ما تطبيق کند.

بايد با حساسيت به آرزوهاى مردم توجه داشت. مردم افغانستان نشان دادند که خواهان مردم

سالارى اند به همين دليل هم زنان و مردان زيادى، على رغم تهديدها و خطرات جدى، در

رأي گيرى شرکت کرده و از مردم سالارى حمايت کردند. ما بايد به قربانى هاى مردم ارج

بگذاريم و از آراى مردم حراست نموده، در جهت تحقق آرزوهاى آنها مجدانه تلاش نمائيم”.

کرزی بعد از ده سال اظهار مینماید که ” تأمین امنیت عامه در افغانستان همیشه کار دولت ها بوده و تحقق حاکمیت ملی وقتی معنی دار میشود که ما خود از تمامیت ارضی خود دفاع نموده و با تهدیدات تروریستی مقابله کنیم و با توسل به قانون و نیروهای قانونی کشور، دولت قانون را در سراسر کشور عملی کنیم”. و بر همین مبنا وی اظهار میدارد: ”  من از همین تالار پارلمان بالای مخالفین که در مقبل ما میجنگند صدا میکنم که سلاح شان را بر زمین بگذارند و به دولت بپیوندند”.

کرزی سخن از تأمین امنیت عامه میگوید و از طالبان دعوت میکند که سلاح شان را بر زمین بگذارد، در حالیکه مخاطبینش آتش جنگ را آهسته آسته به سمت شمال کشانیده و حتی درمناطق مرکزی امن ترین جای کشور آشوب و کشتار بر پا کرده و خانه ها و مزارع مردم را به آتش کشیدند. کرزی بخوبی میداند که چه بازی در کشور جریان دارد و خود در حرم این بازی قرار دارد، ولی با کمال بی شرمی خطاب به نماینده گان مردم میگوید:

” نمایندگان محترم!

افغانستان پس از ده سال سقوط طالبان هنوز هم در آتش جنگ میسوزد. تنها در سال گذشته میلادی حدود ده هزار نفر درین کشور کشته شده اند. زنان، مردان، علما، بزرگان قومی، روشنفکران، افراد ملکی، سربازان و افسران قوای امنیتی کشور، و بسیاری دیگر در راه تأمین امنیت جان باخته اند. درینجا به بارگاه خداوند متعال (ج) دعا میکنیم تا بهشت برین را برای شهدای ملت ما ارزانی فرموده، به معلولان و مجروحان شفای عاجل عنایت فرماید. بر خانواده های شهدا صبر جمیل آرزو دارم”.

پارلمان (شورای ملی ) افغانستان تجربه جدید یا انکارناکامی ؟

ارسال شده توسط nawroz در 30th آگوست 2010

با گذشت سالیان متمادی نابسامانی ها و تجارب تلخ جنگ های خانمانسوز بلاخره بعد از موافقتنامه بن قرار بر این شد تا قانون اساسی افغانستان تصویب و بر اساس آن حکومت و پارلمان کشور بر اساس انتخابات آزاد مبتنی بر آرای مردم ایجاد گردد تا بدین گونه مردم در هرم تصمیم گیری ایجاد حکومت (قویه مجریه) و پارلمان ( قوه مقننه) قرار گیرد.

و دقیقا بدین گونه هم شد، زیرا در سال 2004 انتخابات ریاست جمهوری برگذار شد، اینکه آیا انتخابات ریاست جمهوری واقعا شفاف و عادلانه بود و یا خیربحث جداگانه است، ولی آنچه که را به صراحت میتوانیم بگوییم اینست که کرزی بر اساس آرای مردم انتخاب نشد.

به هر حال، به تعقیب آن مردم به پای صندوق های رأی رفتند تا نمایندگان شان را برای تشکیل پارلمان انتخاب کنند، پارلمانی که  اکثریت مردم نمیدانستند وظیفه آن چیست ولی هزاران توقع از آن داشتند، مردم فقط میدانستند که آنجا مجلس نمایندگان است و حلال همه مشکلات، زیرا کاندیدان محترم پارلمان در مبارزات انتخاباتی شان هزاران وعده و نوید برای مردم داده بودند، وعده انجام کارهای که اصلا در حیطه کاری پارلمان نبوده و از صلاحیت آن نیست، آنان به مردم وعده میدادند که برای تان سرک میسازیم، مکتب میسازیم، به مساجد تان کمک میکنیم و اگر ندارید برای تان میسازیم، در ولایات میگفتند برای تان پروژه های آبرسانی و برق میآوریم و هزاران حرف های مفت دیگری که آنها جزء وظایف حکومت است نه پارلمان. و اما اینکه چرا کاندیدان محترم چنین وعده های میدادند؟ جواب آن کاملا واضح و روشن است، اول اینکه خود این کاندیدان محترم از پارلمان چیزی نمیفهمیدند و دوم اینکه عده کمی که از پارلمان چیزی میفهمیدند آنها فقط میخواستند با وعده های مفت و دروغین از مردم رأی بگیرند .

بلاخره پارلمان ( شورای ملی) متشکل از دو مجلس نمایندگان(ولسی جرگه انتخابی) و سنا (مشرانو جرگه انتخابی و انتصابی) تشکیل شد و یک سلسله قوانین هم بعنوان لایحه وظایف کاری هردو مجلس تصویب شد. در مورد مجلس سنا میتوان گفت که بنا بر انتصابی بودن یک تعداد اعضای آن از جانب رییس جمهور این مجلس حیطه کاری شورای ملی را زیر پا گذاشته و تقریبا بطور مستقیم در راستای دساتیر شخص کرزی عمل میکرد، و در رأس آن هم صبغت الله مجددی قرار داشت، شخصی که گفته میشود زمانی کرزی ریاست دفتر حزب او را در پاکستان بعهده داشت.

و اما بحث اصلی در مورد مجلس نمایندگان است زیرا اینها بودند که شعارهای عجیب و غریبی سر داده بودند و حالا موقع عمل فرا رسیده بود، ولی متأسفانه زدو بند ها و معامله گری ها شخصی در همان آغازین روز کار مجلس نمایندگان بر سر انتخاب رییس مجلس آغاز گردید، اینجا بود که موضع گیری های قومی نژادی، زبانی، مذهبی، منطقوی، منافع شخصی وصد ها کنش و واکنش منفوری که یک نسل قربانی آن گردیده بود آغاز گردید، اتحاد ها و اختلاف های نا مأنوسی صورت گرفت که انعکاس آنها تصویر کاملا شفاف از معامله گری شخصی وکلای محترم ارایه میکرد. درین میان محمد یونس قانونی با هر طرفند و معامله که بود بر کرسی ریاست مجلس نمایندگان نشست و در ظاهر بعنوان جبهه مخالف حکومت ( نظر به قانون اساسی افغانستان که رییس مجلس نمایندگان رییس شورای ملی نیز میباشد) در رأس قوه مقننه کشورقرار گرفت.

بدینصورت میتوان گفت که مجلس نمایندگان افغانستان با ضعف و معامله گری شروع شد. اگر چه در همه پارلمان های دنیا معمول است که احزاب بر سر احراز کرسی ها و ریاست مجلس با در نظرداشت منافع همه جانبه با هم کنار میآیند، اما از آنجاییکه سیستم انتخابات پارلمانی افغانستان مبتنی بر احزاب سیاسی نبود لذا زدو بند های درون پارلمانی افغانستان بر معیارهای نا مشروعی که قبلا تذکر داده شد صورت گرفت که عواقب ناگوار و ضعف های آن در اجرای وظایف پارلمان نیز متأسفانه از همین جا نشأت گرفت و حتی زمینه برای دامن زدن به مسایل قومی نژادی، مذهبی، لسانی و غیره را در داخل پارلمان فراهم نمود که عواقب آن دامنگیر مردم نیز شد، زیرا ضعف پارلمان زمینه را برای دست های فرصت طلب از داخل و خارج پارلمان فراهم نمود تا مسایل را بصورت زنجیروی بهم وصل نموده، عده را صاحب امتیاز و عده دیگر را در حاشیه براند تا زمینه اصطکاک های را فراهم نمایند که پارلمان بیشتر بر محور آنها بچرخد تا کار کردن در راستای وظایف اصلی پارلمان.

با گذشت کمتر از یک سال از شروع کار مجلس نمایندگان، اعضای آن در فکر ایجاد گروپ های پارلمانی( فراکسیون) افتادند تا بزعم خود شان به شکل مدرنتری با مسایل درون پارلمانی برخورد نمایند، بدین ترتیب افرادی با دیدگاه ها و طرز تفکرات متفاوت حلقات مختلفی را در درون پارلمان ایجاد کردند، ترکیب این حلقات از همان آغازین پیدا بود که نامأنوس هستند زیرا از افراد با سابقه کمونیستی گرفته تا جهادی، افرادی با گرایش های غربی و غیره در یک حلقه دور هم جمع شده بودند اما انتظار میرفت این خود آغازگر کنار آمدن ها باشد ولی متأسفانه واقعیت ها وارونه گره خورده بود و این حقیقت با گذشت زمان کوتاه روشن شد، زیرا در مباحثات پارلمانی و زدو بند های انفرادی پشت پرده که در افغانستان یک امر معمول است این افراد کاملا در تقابل همدیگر بودند و تا ختم دروه اول پارلمان افغانستان هیچ یک ازین گروپ ها نه تنها موفق به ارایه و اجرای طرحی نشده بلکه هرگز ثابت نیز نماندند. نکته مهم دیگری قابل توجه در پارلمان حضورعده زیادی افراد بیسواد در مجلس قانونگذاری بود، حتی افرادی که سواد خواندن و نوشتن را نداشتند، افرادی که تا ختم دوره وکالت شان حتی مایکرفون روی میز شان روشن نشده بود زیرا حرفی برای گفتن نداشتند و گذشته از آن کسانی که در اکثریت جلسات مجلس حاضر نبوده و در پشت دروازه های وزارت خانه ها با استفاده از نام وکیل دنبال معمامله گری ها و استفاده جویی های فردی و یا در امور شخصی خود مصروف بودند، که برای جلوگیری ازین مورد مجلس مجبور شده بود تا لایحه ای را تصویب کند که در بدل هر روز غیابت یک وکیل از معاش وی کثر گردد، فراموش نگردد که شاید بیشتر از بیست درصد از جلسات مجلس در مورد امتیازات وکلا که توقعات دور از انصاف با درنظرداشت شرایط افغانستان داشتند صورت میگرفت. این در حالی بود که کشور در وحله خلاء قانون قرار داشته و شهروندان مملکت عده ای سر به فلک کشیده و عده ای دیگر هر روز در انزوا و تنگنا های وحشتناکی قرار میگرفتند که عوامل اصلی آنرا میتوان در اجرأت نظام های فاشیستی و استبدادی گذشته جستجو کرد. ولی در همین مجلس حلقاتی بودند که تلاش داشتند تا به بی عدالتی های که در گذشته به عنوان فرامین تقنینی صورت گرفته بود صبغه قانونی بخشیده و و بر مظالم استبدادی گذشته مهر تأیید بزنند.

و اما از جانب دیگر نا عادلانه خواهد بود اگر حضور افراد آگاه، دلسوز و خبیر در مجلس نمایندگان را نادیده بگیریم، کسانیکه مصمم بودند تا با وضع قوانین سالم و عادلانه به ندای مردم خود لبیک گفته و به خیلی از مظالم، ناملایمات و فساد گسترده ناشی از عدم قوانین سالم در کشور نقطه ختم بگذارند، اینها مصمم بودند تا نقطه های عطفی در درون پارلمان برای برون رفت از معضله های قومی نژادی، لسانی، مذهبی و غیره که ضرورت اولیه کشور بود ایجاد کرده و آنرا در بین شهروندان بکشانند، آنها مصمم بودند که پارلمان را در راستای کاری آن که همانا تصویب قوانین و نظارت بر عملکرد حکومت است سوق دهند ولی متأسفانه این اراده ها همواره قربانی اکثریت استفاده جو گردیدند.

نقش متقابل پارلمان و حکومت:

نظر به قانون اساسی افغانستان طرح قانون از جانب حکومت و یا یک عده مشخص از وکلا به مجلس نمایندگان برای تصویب ارایه میگردد ونظر به لایحه وظایف مجلس نمایندگان مؤظف است تا طرح ارایه شده را در کمیسیون های مربوطه بررسی و سپس به مجلس برای بحث، تعدیل و تصویب ارایه نماید، بعد از تصویب قانون به مجلس سنا ( مشرانو جرگه) فرستاده میشود و بعد از طی مراحل رییس جمهور آنرا توشیح نموده و به مرحله اجرا گذاشته میشود. در مورد تشکیل کابینه حکومت ورزا باید از مجلس نمایندگان رأی اعتماد بگیرند.

بخش دیگری از وظایف پارلمان نظارت بر عملکرد حکومت است که بیشتر این مورد حکومت و پارلمان را در تقابل قرار میدهد. مجلس نمایندگان افغانستان بیشرین تقابل را با حکومت در همین راستا داشت که در اکثر موارد این معضل وکلای محترم را به معامله گری ها و امتیازگیری فردی و حتی رشوه ستانی میکشانید. در خیلی موارد اتفاق میافتاد که اگر وزیری بنا به ضعف مدیریت نمیتوانست از برنامه های کاری خویش در مجلس احضاریه پارلمان دفاع نماید ولی به راحتی میتوانست با دادن یک سری امتیازات شخصی به یکعده از وکلا و یا تحریک احساسات قومی و نژادی وکلای همنژاد خویش به راحتی مجلس را قناعت بخشد.

ادامه دارد….

تشکیل ملت و دولت ملی و یا پذیرش قبیله حاکم با زور نیزه؟

ارسال شده توسط nawroz در 19th آگوست 2010

گفتگوی جالبیست بین روستار ترکی استاد پیشین مطالعات سیاسی در دانشگاه کابل و مجیب الرحمن رحیمی پژوهشگر علوم سیاسی در دانشگاه اسکس انگلستان،در استدیوی بی بی سی.

روستار ترکی استاد پیشین مطالعات سیاسی در دانشگاه کابل معتقد است که پروسه ملت سازی در جوامع عقب نگه داشته شده قوانین خاص طبیعی خود را دارد و باید بر اساس قدرت صورت بگیرد و محور قدرت هم بر اساس قوم و یا قبیله میباشد، از دیدگاه وی قوم اکثریت از دو طریق مشخص میشود:

1-      احصاییه گیری، که وی معتقد است  نتایج احصاییه در دولت داوود خان نفوس پشتون ها را بین %55 الی %60 مجموع نفوس افغانستان نشان میدهد.

2-    اصطکاک های قبیلوی که در افغانستان صورت گرفته نشان میدهد قبیله اکثریت ( منظور شان پشتون ها) همیشه با حصور فیزیکی اقوام دیگر را مغلوب کرده.( شاید منظور رستار تره کی اشاره به زمان عبدلارحمن خان باشد که وی %62 نفوس هزاره ها را قتل عام کرد)

بعقیده وی قبیله حاکم قوانین خاص خود را بدون درنظرداشت حق و هویت اقوام دیگر در کشور وضع میکند و اقوام دیگر مجبور هستند تا از آن پیروی کنند یا از کشور تبعید شوند و یا هم به کام مرگ فرستاده شوند، او برای ثبوت این ادعای خود از نمونه های اروپایی آن مثل انگلستان قرن هفده یاد میکند که بقول او میلیون ها اسکاتلندی را از کشور بیرون راندند و یا در حوزه بالکان صرب ها کوشش کردند تا البانیایی ها را از کشور بیرون رانده و در عوض صرب ها را در مناطق شان جابجا کردند، در ترکیه ارامنه قلع و قمع گردید و کردها از کشور بیرون رانده شده و به کشور های مثل ایران و عراق رانده شدند . هرگاه تلاش از بیرون صورت بگیرد تا این محور قبیلوی را از هم بپاشد در واقع پروسه ملت سازی مختل میگردد، که وی از نمونه های  آن مداخله اتحاد جماهیر شوروی در قدم اول و بقول وی مداخله قوای اۀتلاف بین المللی در حال حاضر را عامل اخلال این پروسه در افغانستان میداند.

وی بدین باور است که هرگاه قوت های بین المللی از افغانستان خارج شوند قبیلۀ بقول وی اکثریت( که البته منظور شان پشتون ها هستند ) مکلف است حتی اگر با زور و خشونت باید محوریت اصلی قدرت را تشکیل بدهند زیرا افغانستان یک کشور قبیلوی است، وی نمونه بارز آنرا سلطه طالبان در %90 خاک افغانستان قبل از حمله قوت های اۀتلاف به افغانستان یاد میکند.

بدین ترتیب روستار تره کی میخواهد دو دیدگاه را بیان کند: اول اینکه بقول معروف قبیله ما ( پشتون ها)  از قدیم زور بودیم و همواره اقلیت ها را به جبر تابع ساختیم . دوم اینکه طلبان نباید سرنگون میشدند که درین مورد وی تقریبا معتقد است که طالبان بعنوان پشتون های حاکم میخواستند دولت ملی بسازند ولو با نابودی اقوام دیگر.

اما مجیب الرحمن رحیمی پژوهشگر علوم سیاسی در دانشگاه اسکس انگلستان معتقد است که ملت و دولت ملی در گذشته ها یک بعد الهی داشته و پادشاه جانشین خدا بود، وقتی مشروعیت از نگاه فلسفی آن در گذشته ها نگریسته شود مردم در ساحه جانشین خدا قرار میگیرد. اما وی معتقد است که در مفاهیم ملت و دولت ملی باید معیار های مدنی از قبیل فرهنگ و یا دین و مذهب مشترک، تبار و یا زبان مشترک در اولویت قرار بگیرد نه زور و خشونت، که وی از نمونه های آن  در آلمان از تبار مشترک و فرانسه از زبان مشترک و یا در آمریکا ازایدیال های برای آینده مثل دموکراسی و غیره  یاد میکند.

در مورد افغانستان وی معتقد است که افغانستان یک کشوری است که با گسترش نفوذ امپراطوری روسیه تزار و امپراطوری بریتانیا شکل گرفته و در سال 1906 مرز های آن مشخص گردیده واستقلال سیاسی کشور صلب میگردد، بلاخره در سال 1919 افغانستان استقلال سیاسی خود را میگیرد. وی ایجاد افغانستان توسط افغان ها را بیشتر ادعای تاریخی میداند تا واقعیت.

اما در مورد ملت و ایجاد دولت ملی وی معتقد است که مفاهیم ملت، دولت و وطن در شروع قرن بیست وارد ادبیات سیاسی افغانستان شده و در زمان امان الله خان وارد گفتمان سیاسی کشور گردید و به تعقیب آن توسط دولت داوود خان پیگیری گردید  که عنصر عمده آن زبان پشتو و در کل عناصر تشکیل دهنده آن پشتون محور بوده تا دولت ملی. از دیدگاه مجیب الرحمن رحیمی افغانستان کشور اقلیت ها است  و هیچ آمار دقیقی وجود ندارد که پشتون ها در افغانستان اکثریت مطلق هستند، و بعقیده وی دیدگاه رستار تره کی در مورد اصطکاک های تاریخی در افغانستان و قتل عام اقوام دیگر توسط پشتون ها یک دیدگاه کاملا فاشیستی بوده که همیشه  با حمایه استعمار های بیرونی صورت گرفته و مساوی با طرز تفکر نازی ها در آلمان و فاشیست ها در ایتالیا میباشد، و در مفاهیم ملت و دولت ملی امروزه جایگاهی ندارد، زیرا ما امروزه با تعدد فرهنگ ها، اقلیت ها و احترام به تعدد انسان ها بعنوان جزۀ اجتناب ناپدیر خقوق شهروندی آنها مواجه هستیم زیرا اقوام دیگر افغانستان مثل تاجیک ها، هزاره ها، ازبکها و غیره نه قبیلوی بلکه به شکل مدنی زندگی میکنند .

برای دیدن ویدیو به link زیر مراجعه کنید:

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml

جنگ چارلی ویلسون به کجا انجامید؟

ارسال شده توسط nawroz در 13th آگوست 2010

در مورد چارلی ویلسون چیزهایی شنیده بودم تا اینکه درین اواخر به معرفی یکی از دوستانم فلم ” جنگ چارلی ویلسون” را دیدم.

آغاز فلم صحنه ایست در ساختمان مجللي در لاس وگاس، مرد ميانسالي در حاليكه جام شرابي در دست دارد؛ در يك وان حمام دراز كشيده است و سه زن زيبا و برهنه در حال ماليدن بدن او هستند. تلويزيون روشن است و مرد ناگهان متوجه ميشود كه خبرنگار از منطقه ي نا آشنايي به نام افغانستان در حال گزارش دادن است. او خبر لشكر كشي شوروي به افغانستان را مخابره ميكند و این موضوع توجه چارلی ویلسون سناتور ایالات متحده آمریکا را به خود جلب میکندو نا خود آگاه به یاد حمله ایالات متحده به ویتنام میافتد، اما چارلی از کنار آن به سادگی عبور میکند.

چارلی این موضوع را با دوست دخترش که او نیز یکی از اعضای مجلس سنا است در میان میگذارد و هردو باهم به فکر انتقام از جنگ ویتنام میافتند و این موضوع به مجلس سنا و سازمان سیا کشانیده میشود و در نهایت طرح ایجاد یک نیروی مخالف در مقابل اتحاد جماهیر شوروی ریخته میشود.

چارلی به پاکستان سفر میکند تا ظاهرا وضعیت مهاجرین را بررسی کند و در عین حال با جنرال ضیا الحق رییس اداره استخباراتی (ISI) پاکستان ملاقات کند. طی چندین سفر چارلی به پاکستان ضیاا الحق وی را متقاعد میکند که آمریکا به تنهایی نمیتواند وارد قضیه افغانستان شود بنآ  هر آنچه آمریکا در افغانستان انجام میدهد باید از طریق پاکستان صورت بگیرد، و سر انجام هردو جانب با هم شروع به ایجاد گروه های جهادی مینمایند، که در ترکیب و شکل دهی این گروه ها هزاران نفر از مسلمانان تندرو از کشورهای مالزی، اندونیزیا،  پاکستان، یمن، چچن عربستان سعودی و دیگر کشورهای اسلامی گسیل و در آنسوی مرزهای جنوبی، شرقی و جنوب شرقی افغنستان مستقر و بعدا وارد افغانستان میشوند،  و دولت آمریکا بودجه سالانه پنج میلیون دلاری را به آن اختصاص میدهد تا تجهیزات جنگی از طریق پاکستان برای مجاهدین فراهم شود.

اما  بمباران هاي هوايي جنگنده های اتحاد جماهیر شوروي موفقيت چريك هاي مسلمان تحت الحمايه ي سيا را تهديد ميکند،  چارلی حل این بحران را در تقویه نیروی مدافعه هوایی مجاهدین میداند وموضوع را با سازمان نظامی آمریکا ( پنتاگون) در میان میگذارد، بحث بر سر دادن و يا ندادن موشك هاي استينگر به مجاهدين است. اين موشك ها قابليت فير از روي شانه را دارند و با استفاده از تمهيد حرارت ياب، هدف خود را در هوا تعقيب ميكنند. او در واشنگتن به همكاري مامورين سيا و ديگر همكارانش تمام تلاش خود را ميكند تا توجه دولت را به اهميتي كه پيروزي در افغانستان ميتواند براي آمريكا داشته باشد جلب كند. تلاش هاي او و تعداد ديگري از مقامات اداره ي ريگان باعث ميشود كه دولت قانع شود تا موشك هاي نوع استينگر را در اختيار مجاهدين قرار دهد. تاثير اين موشك ها در پيروزي جنگهاي چريكي مجاهدين غير قابل چشم پوشي بود. اين تلاش ها و فعاليت ها باعث ميشود كه برنامه يي را دولت تدوين كند كه بعدها به «دكترين ريگان» معروف شد كه بر مبناي آن حكومت آمريكا كمك هاي مالي و تسليحاتي خود را از حد مجاهدين افغانستان گسترش داده و به تمام گروه هاي چريكي وشورشي كه در دولت هاي تحت كنترول شوروي در حال مبارزه بودند تعميم دهد. بسياري ها همين دكترين را باعث اصلي شكست كمونيزم جهاني و امپراتوري شوروي مي دانند.

چارلی چندین بار به افغانستان سفر میکند تا وضعیت مجاهدین و شیوه جنگی آنهارا از نزدیک ببیند، او متوجه میشود که مجاهدین افغان با سلاح های خفیف شان توان مقابله با هلیکوپتر و جت های بمب افگن روسها را ندارد، بنآ او دولت آمریکا و از جمله سازمان سیا را متقاعد میکند که موشک های استنگر در اختیار مجاهدین قرار دهد تا بدین وسیله سیستم مدافعه هوایی مجاهدین را تقویت بخشد.

در جریان یکی از سفرهایش چارلی را یکی دیگر از سناتوران ایالات متحده همراهی میکند، او درجمع  افغانها سخنرانی میکند و سخن از عقیده و جهاد میزند و کسی آنرا به زبان پشتو ترجمه میکند، شنوندگان سخنان وی را با سردادن شعار های الله اکبر تایید میکند و در جایی خود سناتور مذکور نیز شعار الله اکبر میدهد، برای افغانها بعنوان مسلمانان سنتی شعار الله اکبر بیانگر اعتقادات آنهاست، اما در آن موقع شعار الله اکبر برای سناتور آمریکایی شاید معنی خاصی داشته زیرا او میدانست که موشک های استنگر در اختیار مجاهدین قرار گرفته و شعار الله اکبر همراه با آن جلوه ویژه از تقابل دو نیروی غیر مستقیم درگیر ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی بوده است.

اگرچه در سالهای اول جنگ علیه نیروهای شوروی در افغانستان، باور غالب این بود که مردم افغانستان به صورت خود جوش و به خاطر دفاع از وطن، دین و آداب و رسوم ملی خود، علیه نیروهای شوروی و دولت تحت حمایت آن برخاسته اند و جنگی که جریان دارد، نبرد حق و باطل و جنگ اسلام و کفر است.

اما با طولانی شدن جنگ و تجهیز مجاهدین با سلاح های پیشرفته غربی و افزایش امکانات روز افزونی که در اختیار مجاهدین قرار می گرفت، کم کم این سوال در ذهن مردم افغانستان جدی ترشد که غیر از نیروی ایمان افغانها، چه نیروی دیگری در پشت این جنگ قرار دارد؟

مردم افغانستان در سالهای اخیر جنگ علیه دولت دکتر نجیب الله، سوالات متعددی را در این مورد مطرح می کردند و گاهی در اظهارات جدی، صریح و صادقانه خود می گفتند، این جنگ، جنگ شوروی و آمریکا است و تا زمانی که یک طرف این جنگ، کاملا مغلوب نشود، آتش جنگ در افغانستان که به عنوان میدانی برای جنگ سرد مشخص شده، ادامه خواهد داشت.

بلاخره در سال 1992 مجاهدین پیروز شدند، پیروزی که برهان الدین ربانی آنرا یکی از معجزات عصر میدانست ، اما سوالات زیادی در قبال این پیروزی وجود داشت بخصوص بعد ازآنکه مجاهدین وارد کابل شدند و کابل بقول دکتر نجیب به حمام خون تبدیل شد.

هنر پيشه آمريکايی مليسا معتقد است که فيلم تلاشی است برای کتمان يک حقيقت کليدی درافغانستان: نقش CIA و کنگره آمريکا و شخص چارلی ويلسون و خانم هرينک در حوادثی که به 11 سپتامبر منجر شد.

مليسا رادی نخست تاکيد ميکند اندکی تغيير در واقعيت های تاريخي، در سناريوهای فيلم امری رايج و مجاز است، ولی اين برخلاف قواعداست که تغيير تاحدی باشد که تاريخ وارونه و نادرست ارائه شود. اما درست همين کار غيرمجاز در فيلم چارلی ويلسون و جنگ او صورت گرفته است.
مليسا رادی ميگويد دردهه 80 ويلسون 3.5 ميليارد دلار کمک آمريکا را به مجاهدين افغان تحويل داد به گفته ميلت بيردن رئيس بخش پاکستان سيا تنها بیشتر از 40 درصد آن به مجاهد بنيادگرا و خونخوار و ضد آمريکايي، گلبدين حکمتيار اختصاص يافت. گلبدين حکمتيار کسی است که مسقط الراس خودش در دوره نخست وزيری اش را مرتبا به موشک بسته است و آنقدر به متحدين افغانی خودش حمله کرد که بسياری از مردم مشکوک بودند که او مامور شوروی است.

رادی مينويسد:

علاوه بر حکمتيار، يک بنيادگرای ضدآمريکايی ديگر يعنی عبدالرسول سياف در دهه 80 کمک های عظيمی از سعودی ها دريافت کردند. اين کمک ها شامل پول نقد و هزارها داوطلب از عربستان سعودی بود، از جمله مهندس جوانی به نام اسامه بن لادن.
اين حکمتيار و سياف بودند که همراه با اسامه بن لادن اردوگاه های تربيت تروريست را در افغانستان تاسيس کردند . به اين دليل بود که ويلسون بعد از 11 سپتامبر به تلويزيون فاکس رفت و گفت:, اين همانقدر تقصير من بود که تقصير همه ی ديگران., او حلقه ارتباط بين حمايت آمريکا از اين آدمکشان و حوادث آن روز هولناک را می دانست.,

و ما چرا آمريکا بويژه از حکمتيار حمايت ميکرد؟ رادی ميگويد پاسخ اين سوال مستقيما مربوط است به آن جوک در مورد افغان ها.

در صحنه ای فيلم جوکی از زبان احمد مسعود نقل ميشود که سفارت افغانستان در اعتراض به آن بود که فيلم را بايکوت کرد. جوک اين است:, وقتی يک تاجيک ميخواهد با زنی عشق بورزد، انتخاب اولش يک مرد پشتوست., [احمد شاه مسعود، تاجيک بود و حکمتيار و سياف پشتون هستند.]

به عقيده رادی دامن زدن به اختلافات  اتنیکی و قبیلوی مورد علاقه پاکستان است. علت خط دوراند است که به عنوان مرز افغانستان و پاکستان انتخاب شده است و اين يک مرز با ثبات نيست. زير در هر دو طرف آن پشتوها زندگی ميکنند و از وقتی پاکستان در 60 سال پيش تاسيس شد، اين نظر مطرح شده است که پشتوهای هردو طرف متحد شده و يک پشتونستان تاسيس شود. اين ايده پاکستان را نگران ميکند و علت اينکه آنها در دهه 80 از گلبدين حکمتيار حمايت کردند اين بود که او موافقت کرده بود اين نزاع را دامن نزد. بعلاوه افغان ها به شدت از او متنفر بودند و او مجبور بود تماما به حمايت پاکستان متکی باشد.
به هرحال رادی ميگويد پاکستان بود که سيا را متقاعد کرد که گلبدين بهترين نامزد برای جنگ با شوروی است و 1.5 ميليارد دلار آمريکا به صندوق او واريز شد. بعد در دهه 90 وقتی گلبدين نتوانست افغانستان را بر اساس منافع پاکستان اداره کند، پاکستان طالبان را به قدرت رسانيد.

رودی نوشته است چارلی ويلسون و جون هرينگ تهديد کرده بودند نسخه قبلی فيلم را که صادقانه تر بود و توسط آرون سورکين نوشته شده بود، به دادگاه خواهند کشاند. نه ويلسون و نه هرينگ نمی خواستند جهان بداند آنها چه نقشی در ايجاد حوادثی داشتند که سرانجام به 11 سپتامبر ختم شد.

اين فلم داستان واقعي چارلي ويلسون است. نماينده ي دموكرات تگزاس در كانگرس آمريكا كه در دهه ي 80 ميلادي، دولت ريگان را مجبور كرد تا براي شكست امپراتوري شوروي به مخالفين آنها در افغانستان كمك كند. او مردي ليبرال، زن باره، دايم الخمر، مجرد و ضد كمونيست بود. چارلي ويلسون در كانگرس، در بين همكارانش به خاطر شيفتگي مهار نشدني اش نسبت به زن و شراب و كوكايين و پارتي هاي طولاني شبانه، به «چارلي خوش گذران» شهرت داشت.

فلم از روي كتاب جورج كرايل اقتباس شده است كه در سال 2003 تحت عنوان « جنگ چارلي ويلسون: داستان فوق العاده ي بزرگترين عمليات مخفيانه ي تاريخ» در آمريكا چاپ شد.

در فلم همه چيز رنگ دهه ي 80 را دارد، از بروت هاي گاست آوراكوتوس مامور سيا گرفته تا هيجان هولناك جنگ سرد، و شبح سرخ كمونيزم كه خواب را از چشمان تمام آمريكايي ها ربوده بود. فلم در كنار درام پر كششي كه دارد از طنز ظريف و هوشمندانه يي نيز بر خوردار است كه قصه ي استعاري فلم را غنا مي بخشد. روح فلم شخصيت يگانه و چند بعدي چارلي ويلسون است كه بطور درخشاني تام هنكس نقش او را بازي ميكند، ولي در كنار او دو شخصيت ديگري نيز وجود دارند كه استخوانبندي درام را كامل ميكنند: گاست آوراكوتوس و جوان هرينگ كه به ترتيب فيليپ سيمور هافمن و جوليا رابرتز نقش آنها را به عهده دارند. گاست آوراكوتوس مامور بد خوي و بد قيافه ي اداره ي استخبارات آمريكا است كه يك لحظه هم سيگرت را از روي لبانش پس نميكند، و جوان هرينگ زني است طناز و محفلي و راست گرا، كه به همان اندازه كه از كمونيزم تنفر دارد، عاشق عيسي مسيح است. كاتوليك بلوند عشوه گر، براي بدست آوردن دو هدف زنده گي اش كه همانا رضاي خدا و آزادي انسان باشد از هيچ كاري روي گردان نيست، هر چند اگر اين كار همبستر شدن با يك وكيل زنكه باز كانگرس (چارلي ويلسون) و يا يك نظامي بدقواره ي مسلمان (جنرال ضياء الحق) باشد.

چارلی به واشنگتن مي آيد و به طور وسيعي كمك هاي حكومت ريگان را به سوي پاكستان سوق مي دهد تا از آنجا به چريك هاي افغان برسد. در كنار اين، او 15 بار به افغانستان سفر ميكند و عملاً به سازماندهي جنگ عليه شوروي از داخل كشور نيز مي پردازد. او روزها و شب ها با مجاهدين سوار بر اسب مسافرت ميكند، لباس افغاني مي پوشد و غذاي افغاني مي خورد. در اينجاست كه متوجه يك مشكل ميشود: سلاح هايي كه مجاهدين در دست دارند نمي تواند در مقابله با قشون سرخ شوروي جوابگو باشد. او در پي چاره بر مي آيد كه مامور سيا، گاست آوراكوتوس و تيم همكارش به كمك او از راه ميرسد.

مامورين سيا به آنها اجازه نميدهند تا سلاح هاي ساخت آمريكا بدست مجاهدين بيافتد. در عوض تمام تلاش خود را ميكنند تا راه هاي ديگري براي مسلح كردن چريك هاي افغان بيابند. گاست به طور عجيبي چاره را در معامله يي مي بيند كه بايد بين دولت اسراييل و پاكستان صورت بگيرد. دولت اسراييل ذخيره ي پايان ناپذيري از تجهيزات نظامي ساخت روسيه در اختيار داشت و بايد طي معامله يي قسمتي از آن را مي فروخت تا از طريق پاكستان به مجاهدين افغان تحويل داده شود. چارلي ويلسون براي سرگرفتن اين معامله از فرمول هميشگي خود استفاده ميكند: او رقاصه ي وسوسه انگيز خود را از تگزاس به قاهره مي آورد تا در جلسه ي عقد قرار داد، طبع يهوديان اسراييلي و مسلمانان پاكستاني را خوش نگهدارد. او بالاخره موفق مي شود؛ در برابر خم و پيچ هاي كمر باريك و برهنه ي دختر تگزاسي، نه يهود تاب مي آورد و نه مسلمان.

فلم نشان ميدهد كه مجاهدين پيروز مي شود و شوروي عقب نشيني ميكند. اما دلبستگي چارلي ويلسون هنوز به افغانستان پايان نيافته است. او اينبار در تلاش است تا حكومت آمريكا را وادار كند كه در حصه ي بازسازي كشور پس از جنگ سهم بگيرد، اما هيچ كس در واشنگتن ديگر حاضر نيست حتا نام افغانستان را بشنوند. او پس از تلاش هاي بي ثمري، به اين نتيجه مي رسد كه او هم بايد كم كم افغانستان را فراموش كند، اما نمي تواند.

فلم مي گويد جنگي كه چارلي ويلسون راه انداخت (و يا هر كس ديگري)، به هيچ وجه به نفع آمريكا نبوده است. واقعه ي 11 سپتامبر و گسترش بي امان بنيادگرايي اسلامي در جهان، ريشه در همان «مجاهد پروري» هاي آمريكا در دهه ي 80 ميلادي دارد. پايان فلم با ديالوگ نيست، بلكه با يك تصوير استعاري از چهره ي چارلي ويلسون است. او به خاطر فعاليت هايش در سازماندهي مجاهدين و شكست شوروي از سوي دولت آمريكا طي محفلي تقدير مي شود. اما ويلسون را در صحنه ي پاياني فلم مي بينيم كه تنهاست و فكري او را مشغول كرده است. در چشمان نگران او پشيماني را ميتوان حس كرد و آينده را ميتوان خواند. شايد چارلي ويلسون در آن لحظه به ياد وان حمام خود در لاس وگاس و آن پري رويان برهنه مي افتد، و آرزو ميكند كه كاش از وان حمام بيرون نمي آمد و هيچ گاه به فكر قهرمان بازي هاي خونيني كه راه انداخته بود نمي افتاد. چارلی ویلسون واقعی چندی قبل مرد ولی آمریکا هنوز در جنگ  علیه بنیادگرایی با انتهای مبهم غوطه ور است.

فیلسوف ماچییاویلی مینویسد: این دیدگاهها یک تراژیدی دوباره بوجود می آورد .جنگها شروع میشود  زمانیکه شما خواسته باشید مگر آنها ختم نمیشود زمانیکه شما خواسته باشید .


طراح Justskins / نیرو گرفته از بلاگ‫.‬ای اف / فارسی شده توسط بهروز
یاد د اشت های نوروز دارای حق کپی رایت می باشد .